بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی!
نام بازی: بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی !
داور: خداوند
کمک داور: وجدان خودتون
با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام
و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم
کسی هست که در این پرواز یاریم کند؟!

اسم بازی هست پرواز با هزار تومن . این جمله رو که یادتون هست ؟!
با هزار تومن چی کار میشه کرد؟!
خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محک هست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم. این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که صرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن.
ما حداقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده. نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده.
اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام. اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه.
داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده.
یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن. باید به دوستاشون اطلاع بدن. که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه.
یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده.
شرایط بازی به اختصار :
1.قرار دادن همین پست در وبلاگتان!
2.عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)!
من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید!
تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱- 23540 لینک مستقیم عضویت در محک
3.واریز حداقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک.( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)
4.اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان.
5.و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه.
یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی
رو شروع کنید...

نکته: هر کس در بازی عضو شد به ایشون اطلاع بدهد که یه آماری داشته باشند!![]()
آمار پروازکنندگان تا این لحظه! !![]()
پ.ن : میدونم که خیلی هاتون دوست ندارید بقیه بفهمن شما عضو شدید، اما واسه اینکه بقیه هم برن عضو بشن این پست رو در وبلاگتون قرار بدید،حتی اگه ۱نفر هم به واسطه شما عضو محک بشه، خیلی کار بزرگی کردید!
باور کنید!
یه دوست معمولي وقتي مي آيد خونت، مثل مهمون رفتار ميکنه.
يه دوست واقعي درِ يخچال رو باز ميکنه و از خودش پذيرايي ميکنه.
يه دوست معمولي هرگز گريه تو رو نديده.
يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه.
يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رو نمي دونه.
يه دوست واقعي اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره.
يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مي آره.
يه دوست واقعي زودتر ميآد تا بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه.
يه دوست معمولي متنفره از اين که وقتي رفته که بخوابه بهش تلفن کني.
يه دوست واقعي ميپرسه چرا يه مدته طولانيه که زنگ نمي زني؟
يه دوست معمولي ازت ميخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني.
يه دوست واقعي ازت ميخواد که مشکلات را حل کنه.
يه دوست معمولي وقتي بين تون بحثي ميشه دوستي رو تموم شده ميدونه.
يه دوست واقعي بهت بعد از يه دعواهم زنگ ميزنه.
يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره.
يه دوست واقعي ميخواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني.
یه دوست معمولی از درونت بی خبره.
یه دوست واقعی سعی میکنه درونتو بفهمه.

دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمرجاویدان بماند
خدارا میدهم سوگند برعشق
هرآن خواهی برایت آن بماند
بپایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند
اللهم عجل لولیک الفرج

"فقــط می تونــم اینــو تقــدیمت کنــم عشق من"
"بخـــاطر تمـــام بودنهـــات "
"همیـــشه باش"
خدایا
امشب مستی را از تو خواهم خرید
به قیمت تمام ستاره ها
اگر امشب خاموش شوند
و اگر ماه در بركه آب تنی كند
تا خورشید به شوقشان به این سو نیاید
و دریچه ی شب را نبندد...
خدایا به دوست من بگو
شاید
اگر امشب بیاید
امید فردایی با خود بیارد
شاید...
و اگر نیامد...
خدایا،
دوست را به تو سپردم
مرد- نمیفهمم چرا مسئله رو اینقد بیخودی مشکل میکنی. من که گفتم جریان چی بوده عزیزم، تازه مگه باهم قرارنذاشته بودیم...
زن- نه، نه، نه منظورم اینا نیس...!
مرد- پس چی یه؟
ادامه مطلب
عشق یعنی ذره ذره سوختن عشق یعنی همچو شمع افروختن
عشق یعنی مبتلا گشتن به درد عشق یعنی اشک یعنی آه سرد
عشق یعنی گریه های بیکسی عشق یعنی حسرت و دلواپسی
عشق یعنی رمز پنهان وجود عشق یعنی رخنه ای در تارو پود
عشق یعنی پای تا سر اوشدن عشق یعنی یکدل و یکرو شدن
عشق یعنی جانفشانی بهر دوست عشق یعنی هر چه داری مال اوست
عشق یعنی گم شدن در تیرگی عشق یعنی بهت ،یعنی خیرگی
عشق یعنی داغ رسوای جنون عشق یعنی قلب تنها غرق خون
عشق یعنی گریه های زار زار عشق یعنی رقص بر بالای دار
عشق یعنی بستن میثاق خون گم شدن در وادی مرگ و جنون
عشق یعنی گور خود کندن به دست عشق تیری شد که بر قلبم نشست
عشق یعنی بی سبب رسوا شدن عشق یعنی گم شدن تنها شدن
عشق یعنی مرگ خودرا خواستن مردن و از قبر برپاخاستن
عشق یعنی دوزخ سوزان و زشت عشق یعنی راه پنهان بهشت
عشق یعنی ترس یعنی دلهره منتظر ماندن کنار پنجره
عشق یعنی مرگ قلبی بیگناه عشق آن چشم است که میماند به راه

نمی گویم پریشانم
چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی..
خداوندا تو تنهایی و من تنها ..
تو یکتایی و بی همتا و لیکن من نه یکتایم نه بی همتا فقط تنهای تنهایم ....

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه .
اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
ادامه مطلب


ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت : اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. " براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است.
اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمیافتد.
استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟
یکى از شاگردان گفت: دستتان کمکم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات میشود؟ من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقاً.
مشکلات زندگى هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانیترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش میآید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار
زندگى همین است

بی رحم
وقتی دوستش گنجشک های کوچک را با تیر و کمان نشانه گرفت، فکر کرد که او بی رحم ترین آدم دنیاست، اما وقتی اولین تکه گوشت پرنده کباب شده را در دهانش گذاشت، کمی فکر کرد و بعد گفت: می شود تیر و کمانت را چند روزی به من قرض بدهی؟
گنــــدم
مزرعه داری روی زمینش بذر گندم کاشت، آب داد و نگهداریش کردند، مدتی گذشت و بذرها جوانه زده و سبز شدند و قد علم کردند، با گرم شدن هوا ساقه ها زرد شد و آماده درو. به تعداد هر دانه ده دانه گندم از زمین چیده شد، آرد شد و سپس نان، با خوردن نان قوت گرفت و زمین گندم را تبدیل به باغستان کرد، درختها میوه دادند و کهنسال شدند. تنه های فرسوده را برید و کلبه را تبدیل به ویلایی زیبا کرد. سپس از باقی چوبها کاغذ ساخت و در زمان پیری خاطراتش را بر روی کاغذ آورد و کتابی نوشت، کتابی که فقط یک برگ داشت و رویش نوشته بود: گندم!


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یادتو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که : شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
- (( از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !))
با تو گفتم : ((حذر از عشــــــق ؟ - ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم !))
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت . . .
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم .
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . .
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.
فریدون مشیری
بنشین و با من گریه سر کن
گریه سر کن !
ای جنگل ای انبوه اندوهان دیرین !
ای چون دل من ای خموش گریه آگین!
سر در گریبان در پس زانو نشسته
ابرو گره افکنده چشم از درد بسته
در پرده های اشک پنهان کرده بالین!
ای جنگل ای داد!
از آشیانت بوی خون می آورد باد!
در بال سرخ کشکرت پیغام شومی است
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد؟
ای جنگل ای شب!
ای بی ستاره !
خورشید تاریک !
اشک سیاه کهکشانهای گسسته!
آئینه دیرینه زنگار بسته !
دیدی چراغی را که در چشمت شکستند؟
ای جنگل ای غم !
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق؟
مرغی که می خواند
مرغی که با آوازش از کنج قفس پرواز می کرد
مرغی که می خواست
پرواز باشد....
ای جنگل ای حیف!
همسایه شبهای تلخ نامرادی!
در آستان سبز فروردین دریغا
آن غنچه های سرخ را برباد دادی!
ای جنگل ای پیوسته پائیز!
ای آتش خیس!
ای سرخ و زرد ای شعله سرد!
ای در گلوی ابر و مه فریاد خورشید!
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد؟
ای جنگل ای پیر!
بالنده افتاده آزاد زمینگیر!
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها
ای جنگل ! اینجا سینه من چون تو زخمی است
اینجا دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد دمادم.
هوشنگ ابتهاج
وقتی پیدایش کردمـــ که خودم را گم کرده بودمـــ
او سعی کرد تا خودمــ را پیدا کنمــ ولی خودش گم شد


علاقه یک اتفــــــــاق نیست![]()
با شب بمان شب گرچه تاریک است لیکن همیشه یکرنگ است
(شریعتی)
من که جوونه های عمرم و از باغ تو جدا نکردم
به کوچه باغ عشق بجز اسم تو رو صدا نکردم
پس تو فراموشم نکن من که تو رو رهـا نکردم
تو نیـــمه دل مــــنی دل از تنـــم جدا نمیشــه
تو کعبه عشق منی کعبه که بی خدا نمیشه
تو عاشقی مثل منی عاشق که بی وفا نمیشهبرام هیچ حسی شــبیه تو نیست
کـــنار تـــو درگیـــر آرامــــشم
همیـــن از تـــمام جــهان کافیــه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تــو پایان هــر جستجوی منی
تــــماشای تـــو عیـــن آرامــش
تـــــو زیبـــاترین آرزوی مــنی


.jpg)




